پرده را از روي پرده ي ضخيم ديگر كتار مي زنم . هوا صاف شده است . كثافت را باد برده است . نفس مي كشم . سربالايي كوچه پس كوچه هاي شهرك را مي دوم . درد هم كم شده است . همه چيز خوب است با اين حال نيست . هشت و نيم فليني آدم را سر شوق مي آورد و با رقص زن هاوايي و ماستروياني ديوانه مي شوم . سفر عقب مي افتد اما سر جايش هست . خيام نيز پوچي را برايت عميقا مفهوم مي سازد . دو ساعت در فضايي سرد علاف دوستي مي شوي و شب ها فيلم مي بينم و صبح ها تا چهار بعد از ظهر مي خوابم . مي انديشم يا شايد خيال مي بافم . دوره روسوليني و برشت به سر آمده ، دوره پاسوليني هم . اما ... باز بايد زيست بايد زيست بايد زيست.
تلگرافي كه شبانه رسيد
2009/12/10
| : انوشيروان مسعوديو اكنون به گذشته كه مي نگرم مي بينم ، تاريخ از مغاك تاريكش قابل ديدن شده است. روزگاري گذشته است و اين گذشتن را حس نمي توان كرد . آنچه مي ماند احساسي گنگ است از لحظاتي خاص در دوره اي خاص . از آدم هايي كه آمدند ، خنديدند و بعد رفتند و باز آدم هايي ديگر و اين دايره مداوم تكرار مي شود . عده اي اندك باقي مانده اند و عده اي اندك تر نيز اضافه شده اند .
و من مي روم در پوستين هواي گرفته تاريك يك خيابان مركزي در زير زمين ،گرسنه و دوستي كه از همسرش جدا شده بود در يك شركت زندگي مي كرد . و من مي روم به فضاي گرم و صميمانه خانه دوست ديگر و قهوه اي كه با او خوردم و من مي روم به فضاي خانه بورژوايي و خانه ي كارگري و خانه متوسط ،مي روم به سرما به مستي به خنده هاي سرخوشانه اندك و اشك ها و خشم هاي فراوان و تنهايي ،تنهايي كه اينك نيز عجيب در برم گرفته است .
در لحظاتي خاص ،غرور هميشگي ام مي شكند و مي بينم عجيب تنها شده ام و اين هم غمين مي سازد مرا هم قوي .
اديت پياف ، هر ازگاهي موزار و برامس ،بسيار اوقات فرهاد و شايد نامجو ديوار ها برايم مي شكنند ،همان طور كه پازوليني يا هانه كه ،سر ذوقم مي آورند و پولانسكي ، و ...
و اين گونه است كه از كرختي جذام وار فرار كرده و به افق مي نگرم.
و من مي روم در پوستين هواي گرفته تاريك يك خيابان مركزي در زير زمين ،گرسنه و دوستي كه از همسرش جدا شده بود در يك شركت زندگي مي كرد . و من مي روم به فضاي گرم و صميمانه خانه دوست ديگر و قهوه اي كه با او خوردم و من مي روم به فضاي خانه بورژوايي و خانه ي كارگري و خانه متوسط ،مي روم به سرما به مستي به خنده هاي سرخوشانه اندك و اشك ها و خشم هاي فراوان و تنهايي ،تنهايي كه اينك نيز عجيب در برم گرفته است .
در لحظاتي خاص ،غرور هميشگي ام مي شكند و مي بينم عجيب تنها شده ام و اين هم غمين مي سازد مرا هم قوي .
اديت پياف ، هر ازگاهي موزار و برامس ،بسيار اوقات فرهاد و شايد نامجو ديوار ها برايم مي شكنند ،همان طور كه پازوليني يا هانه كه ،سر ذوقم مي آورند و پولانسكي ، و ...
و اين گونه است كه از كرختي جذام وار فرار كرده و به افق مي نگرم.
sheltering sky
2009/12/02
| : انوشيروان مسعوديدرد در قفسه سينه يا شايد كتاب ، سيگار كم ،هواي آلوده ،لئونارد كوهن ،رمز عبور اين روزها مرگ است و مردم پير مي گويند زندگي حق است .
اشتراک در:
پیامها (Atom)
