با اين حال نيست

2009/12/14

پرده را از روي پرده ي ضخيم ديگر كتار مي زنم . هوا صاف شده است . كثافت را باد برده است . نفس مي كشم . سربالايي كوچه پس كوچه هاي شهرك را مي دوم . درد هم كم شده است . همه چيز خوب است با اين حال نيست . هشت و نيم فليني آدم را سر شوق مي آورد و با رقص زن هاوايي و ماستروياني ديوانه مي شوم . سفر عقب مي افتد اما سر جايش هست . خيام نيز پوچي را برايت عميقا مفهوم مي سازد . دو ساعت در فضايي سرد علاف دوستي مي شوي و شب ها فيلم مي بينم و صبح ها تا چهار بعد از ظهر مي خوابم . مي انديشم يا شايد خيال مي بافم . دوره روسوليني و برشت به سر آمده ، دوره پاسوليني هم . اما ... باز بايد زيست بايد زيست بايد زيست.
¦