قسمتهايي از اين گفتوگو براي نخستين بار در برنامة راديويي يك ساعتهيي تحت عنوان «پابلو نرودا، شاعري از آمريكا» توسط راديو كانادا در پاييز 1971 پخش شد. مصاحبه به زبان فرانسوي كه پابلو نرودا بسيار به آن مسلط بود و ابتدا نيز در دانشگاه سانتياگو در سالهاي 1920 آن را آموخته بود، انجام شد. انتشار اين مصاحبه در نشرية پاريس ريويو براي نخستين بار در سالهاي اخير صورت ميگيرد. پابلو نرودا برندة شيليايي جايزة نوبل ادبيات است كه در اين مصاحبه به سوالات خبرنگار مشهور، اريك بوكستل پاسخ داده است.
ريكاردو اليسر نفتالي ريهيس بوسوآلتو كه با نام مستعار پابلو نرودا مينوشت، در سال 1904 متولد شد و در سپتامبر 1973 درگذشت. اين كومونيست سرشناس كه لنين را نابغة بزرگ تاريخ ميخواند، در طول زندگي خود سمتهاي سياسي بسيار زيادي را تجربه نمود و در جريان درگيريهاي داخلي شيلي، به آرژانتين فرار كرد. بخش عمدة اشعار او، توجه به ظلم و ستمي را در برميگيرد كه ديكتاتور بزرگ شيليايي، ژنرال پينوشه، در طول ساليان دراز بر مردم اين كشور تحميل كرده بود.
اريك بوكستل: كساني كه شعر شما را خواندهاند، به سرعت متوجه گرايش به دنياي كار و كارگري در اشعارتان ميشوند و برخي ديگر از مخاطبانتان نيز شما را يك شاعر سياسي ميدانند.
پابلو نرودا: من اصرار خاصي بر اين دارم كه به شما بگويم يك شاعر سياسي نيستم. من اين نوع دستهبندي را كه در انتصاب من به جرگة شاعران سياسي تعصب عجيبي دارد اصلاً قبول ندارم. آرمان و بلندپروازي من به عنوان يك شاعر و نويسنده، اگر بخواهيم وجود چنين بلندپروازي را بپذيريم اين است كه از هرچه ميبينم، لمس ميكنم، ميدانم، دوست دارم يا از آن متنفرم بنويسم. اما اينكه من را شاعر دنياي كارگران ناميدهايد، معتقدم يك روش و سبك ناخودآگاه و الهامشده به من است كه بازتابدهندة دغدغة تودهها و نگرانيهاي مداوم گروههاي سازمانيافتة كارگري باشم. من تنها بازتاب دغدغهها و مشغلههاي ذهني گروهي از اهالي دنياي معاصرم در شعر خود هستم، دغدغههاي امروز آمريكاي لاتين. اما هرگز نميپذيرم كه در دستة شاعران سياسي قرار بگيرم.
آن دسته از شاعراني كه هيچ وقت نخواستند يا نتوانستند با احساسات مردم خود ارتباط برقرار نمايند يا سعي نميكنند متفاوت باشند و اشعاري ميگويند و موعظههايي ميكنند كه با هيچكدام از حقايق بديهي و واقعيتهاي عمدة جامعهشان تطابق ندارد، بايد به عنوان سياسيترين شعراي زمان ما شناخته شوند نه من و امثال من.
به دليل خودداري از پرداختن در شعرهايشان به روند عمومي مدنيت و توسعه و گسترش جهان، به عقيدة من آنها در عقبگرد و پسرفت اين فرآيند توسعه نقش بازي كردند. به معناي واقعي، شاعراني كه شعر سياسي ميگويند، شاعران استبداد و تحجر هستند.
براي من، نوشتن در مورد كارگران و تودههاي مردم، برآيند و نتيجة منطقي احساساتم است، بر خلاف آناني كه تصور ميكنند يك جهتگيري ايدئولوژيك به شمار ميرود.
وقتي شروع كردم و از دريا، از گلها و از زندگي نوشتم، تازه آن وقت بود كه به وضعيت اجتماعي آمريكاي لاتين بيشتر آگاه شدم. اين مناظر آنقدر پرجنبوجوشتر و آنقدر وسيعتر شدند تا جايي كه كلية بخشهاي زندگي مردم دنيا را تحت تاثير قرار دادند و اين بود كه يك نقش تاثيرگذار در شعر من بازي كرد. اما اگر بخواهيد بخش سياسي شعرهاي من را در نظر بگيريد، يعني در واقع آن بخشي كه ميتواند اجتماعي يا سياسي خوانده شود، شايد بتوانم بگويم كمتر از يك چهارم و يا حتي يك پنجم شعرهاي من در اين محتوا سروده شدهاند.
نتيجه اينكه هميشه از دستهبندي شدن در قالبهاي مختلف، برحذرم. اين نوع دستهبندي ها را نيز خصمانه و از روي سوةنيت ميپندارم. من شاعر ماه، شاعر گلها و شاعر عشقم. يعني يك تلقي و تعريف بسيار اصيل و قديمي از شعر دارم و اين، با احتمالاتي كه من از آنها سرودهام و خواهم سرود تناقضي ندارد. شعرهايي براي پيشرفت و گسترش جامعه و براي قدرت موفقيت و صلح.
بوكستل: شما ادعا ميكنيد كه شاعر ستارگان، گلها و شاعر عشق هستيد. آنچه كه ميشود اضافه كرد، اين است كه شاعر سنگها، رودها، درختها و كوهستانهاي اين قارة نو نيز هستيد! من اغلب به نخستين اروپايياني كه سعي ميكردند آمريكا را تصوير و توصيف كنند فكر ميكنم. مثلاً نامههاي چارلز پنجم، پادشاه انگليس كه براي هرناندو كورتز در مكزيك مينوشت و اغلب زباني قاصر از توصيف آنچه در قارة آمريكا و آمريكاي لاتين ديده بود داشت و نميتوانست لغاتي مناسب براي بازگو كردن و تعريف خاطراتش بيابد.
نظر شما در مورد اين نوع از مشكل و دردسري كه براي توصيف قارة شما وجود دارد چيست؟
نرودا: به عقيده من، اين يك مشكل و دردسر نيست كه حل آن يك وظيفه و تكليف است! همينطور كه شاعر آمريكاي لاتين وظيفه دارد دنيا را ترسيم كند، يا به عبارت ديگر در تكميل فرآيند خلقت نقش بازي كند. هرچند كلمات، نخستين چيزهايي بودند كه بدون هيچ دانش و آگاهي يا پايةي وجود داشتند. در زماني كه من يك دانشجو و شاعر جوان بودم، اين دانش و آگاهي براي شاعران لاتين به يك وظيفة اخلاقي تبديل شده بود. در آن زمان، جاذبه و ربايش فرهنگي اصلي با اروپا و به ويژه فرهنگ فرانسه بود. در آن زمان نويسندگان و شعراي بسيار حرفهيي و باهوشي داشتيم كه به غير از زبان فرانسوي اكوادوري، به هيچ زباني نمينوشتند و قارة خود را مدام تحقير ميكردند. آنها نميدانستند كه با اين كار فقط خط فكري خود را تغيير ندادهاند بلكه زبان خود را نيز عوض كردهاند.
در واكنش به چنين وضعيتي كه اكثراً به اختلافهاي طبقاتي منجر ميشد، اقليتگراهاي آمريكاي لاتين هميشه سعي ميكردند خود را از صاحبان و ميراثدارندگان اصلي فرهنگ غني آمريكاي لاتين و همسطح و همرده با جامعة اروپايي و مردم آن نشان دهند.
در آن زمان، يك سبك جدي از هنر در خدمت هنر، بر آمريكاي لاتين مسلط و حكمفرما بود. اين سبكها اختراع من يا ساير كساني كه در آن زمان مينوشتند و اثر توليد ميكردند نبود. اما هرچه كه بود، نتيجه به جزم شدن عزم ما براي توجه و دلسوزي بيشتر در رابطه با كشورمان و مردمان انجاميد. ما واضعان اين تئوري نبوديم. فرضيهيي بود كه از ابتدا وجود داشت. با اولين اشعاري كه از زبان فاتحان جنگها و دلاوران كشورگشايي جاري شد نيز چنين فرضيهيي به وجود آمد. نخستين شاعر كشور من يك اسپانيولي بود كه يك صفحه در مورد جنگ با چارلز پنجم نوشت. جنگي كه چارلز پنجم در آن با حضور نخستين لشگر جنگاوران آمريكاي لاتين، تسليم شد. شاعري كه دراماتيكترين و جالبترين اشعار در مورد شيلي را سروده است، از نخستين هنديهايي كه مدتها پيش در اين خطه ساكن شدند و صدها سال از استقلال و آزادياش حمايت و دفاع كردند. او "اركيلا"ست كه اصل عزم و هدف ما در شعر شيلي، به او برميگردد.
اما در سالهاي قرن نوزدهم، قدرت يافتن گروههاي جيرهخوار حكومت را در قارة خود شاهد بوديم كه سرآغازي براي استعمار شدن قارة ما به كمك كاپيتاليسم بود و به لايههاي نازپرورده و مرفه و شهروندان درجة يك جامعه اجازه ميداد تا با استعمار و استثمار ما و قارة ما، فربه و سمين شوند. چنين اتفاقاتي به روزآمدتر شدن سبك زندگي مردم اروپا نيز بسيار كمك كرد!
در اعتراض به اين سلطه و نفوذ كه خواسته يا ناخواسته، آگاهانه يا ناآگاهانه، يك بدعت ماندگار در فرهنگ ما ايجاد كرده بود، بسياري از شاعران لاتين تصميم گرفتند به چهرههايي جهانوطني تبديل شوند و از طريق فرهنگ و ادب اروپايي، به فرهنگ و ادبيات بينالمللي بپيوندند. اما ما، از الگو و نمونة نياكان و اجداد خود پيروي كرديم و شروع به بازتاب دادن عقايد و نظراتمان در مورد زندگي، سختيها و مشقتهاي مردممان، جغرافياي عظيم قاره، فضاهاي قابل پرداخت، رويدادهاي تاريخي قابل توجه و پديدههاي طبيعي شگفتانگيز آمريكاي عزيزمان نموديم.
اين فعاليتهاي ما، نوع و بديع نبود اما نشان ميداد متعلق به دوره و عصري هستيم كه شكافها و ناسازگاريهاي طبقاتي، با شدت و حدت بيشتري افزايش مييافت. هرچند در اين بين غافل نشديم از كارگران و به درگيريها و منازعات شخصي يا گروهي آنها پرداختيم.
در رسيدن به اين هدف، ما مجبور شديم مرزهايي كه تفاوت ما با وابستگان حكومت و نازپروردگان بينياز و ثروتمند جامعه و همينطور غربزدگاني كه هنوز نفس ميكشيدند را مشخص مينمود، درنورديم و البته از اين اتفاقات، آموختههاي مثبتي نيز كسب كنيم چرا كه هيچ كس نبايد معايب و فوايد يك شرايط سخت را با هم مخلوط كند.
اين يعني ما ميراث بزرگ فرهنگ اروپايي را حفظ كرديم كه شديداً ستايش و تحسينش ميكنيم و بدون اين ميراث نيز به عنوان متفكر و نويسنده هرگز قادر به زندگي و توسعه دادن كارمان نبوديم. در واقع ما شديداً به فرهنگ اروپايي مديونيم. اما از ياد نبريم كه بايد فرهنگ خاص خودمان را بسازيم، يعني به قارة خودمان توجه كنيم و خودمان باشيم. پيمودن اين راه مقداري دشوارتر به نظر ميرسد اما يك راه اصيل و واقعي است كه البته اگر درست هدايت نميشد، به عوامگرايي و حضيض ميرسيد. ما نه از انحطاط فرهنگي ميترسيديم و نه از واقعيتهاي ممكن. اما امكان برقراري ارتباط فرهنگي با همة كشورهاي دنيا را نيز ميپذيريم چرا كه ميدانستيم بخشهايي از فرهنگ اروپايي، اجزاي لاينفك فرهنگ ما نيز هستند.
بوكستل: هدف كانتو ژنرال (سرودههاي محلي لاتين پابلو نرودا) سرودة شما چه بود؟
نرودا: كانتو ژنرال ايدة خاصي نداشت. از زماني كه من شروع به كار كردم، موضوعات مشابهي را يافتم كه در اين زمينه قبلاً مطرح شده بودند. به طور كلي من وجود يك تئوري در حوزة فكري كانتو مخالفم. كانتو ژنرال يك كار ساختاري و پايهيي است كه قالب جدي و ويژة خاص خودش را گرفته و من هم تصميم ندارم آن را با شعر كلاسيك امروز مقايسه و مخلوط كنم.
با اين وجود، سرودة محلي آمريكاي لاتين، فرم ثابت خود را در همة زمانها حفظ كرده و عليرغم عموميتش، به خودي خود، جوهرة خودآگاهي ناگهاني را ندارد و بيشتر نشاندهندة ساختار و ماهيت زندگي روزانة من به عنوان يك شهروند است. و زماني كه اين آگاهي در حال گسترش بود، من ميتوانستم با همان صفا، خلوص، عشق و صميميت براي تمام مردم آمريكاي لاتين، كانتو ژنرال بنويسم.
من معتقدم سرايش اين دست شعرها، تنها حاصل آزمون و خطاهاي شخصي يا تحليلهاي من از اوضاع كه ميتواند به ثمرنشستن كار را باعث شود، نيست. بلكه كانتو ژنرالهاي من، با تولدم آغاز ميشوند و با آگاهي يافتنهاي ناگهانيام به عنوان يك نويسنده راجع به خودم دنبال ميگردند.
اين دست اشعار آنقدر جاهطلبانه سروده ميشوند كه قابليت تعميم دادن خود به ماهيت هرچيزي را دارند و در هر پديدهيي از آمريكاي لاتين كهن ما نقش ميبندند و حتي به ايالات متحده و آمريكاي شمالي نيز گسترش يافتهاند. اما به طور كلي، سرايش اين شعر يعني رشد شخصيتي شاعر، به عنوان كسي كه قارهاش را خوب ميشناسد و ميخواهد به دنياي ناشناختهها نيز پاي بگذارد.
كانتو ژنرال به عنوان شعر سنتي آمريكاي لاتين، شعري است كه هيچ وقت پايان نميپذيرد و هر شاعري ميتواند تكميلش كند. در واقع محدودة شعر، بسته و غيرقابل دسترسي نيست. بلكه دري گشاده به روي همگان دارد و جريانها، خلاقيتها و مشكلات جديد موجود در قاره ميتوانند پاي به آن نهند.
[توضيح مترجم: كانتو ژنرال (Canto General) دهمين كتاب شعر پابلو نروداست. اين كتاب براي نخستين بار به سال 1950 در مكزيك منتشر شد و ناشر آن نيز تالر گرافيكو د لا ناسيون (Talleres Graficos de la nacion) بود. نرودا از سال 1938 شروع به سرودن اشعار اين مجموعه كرد. اين مجموعه از 15 قسمت و 231 شعر تشكيل شده كه در تقريباً 15 هزار خط سروده شدهاند.]
بوكستل: اين خودآگاهي منطقهيي هنرمندان و مردم در سطح قاره را چه طور ارزيابي ميكنيد؟
نرودا: به عقيدة من، عوامل تاريخي مهم و متعددي در اين زمينه نقش دارند. از منتقدان حكومت و اقليتهاي سياسي تا طبقات اجتماعي و سرمايهدارهاي بورژواي آمريكاي لاتين در زمان حكومت روبن داريو اين احساس وجود داشت كه عواطف ضدانقلابي را ميشود برانگيخت. به بيان ديگر، ضد بوليويايي بودن در يك كلام!
و اين تعبير را ميتوان به كل قاره تعميم داد. آزاديخواهان بزرگي مثل سن مارتين، سوكر و اوهيگنز كه هميشه آمريكاي لاتين را آزاد، يكپارچه و متحد ميخواستند. اينجا بود كه احساسات استقلالطلبانه با يكديگر در ميآميختند و بوليوار كه در ونزوئلا متولد شده بود، به كمك پرو رفت، سن مارتين كه يك آرژانتيني بود به ياري اكوادور شتافت و اوهيگنز كه شيلايي بود نيز تلاش كرد تا پرو را نجات دهد. در آن زمان، ناسيوناليستي ملي بسيار قوي و پررنگ در ميان مردم ديده ميشد ولي اين احساسات تدريجاً جاي خود را به وطنپرستي قارهيي دادند.
اما بورژوازي و تفكر سرمايهداري در آمريكاي لاتين، پس از استقلال ايجاد شد و تاثير كاملاً جدي و اساسي بر روي تجزية كشورهاي قاره داشت. در واقع يك پروسة بسيار طولانيمدت كه با فئوداليسم و ملوكالطوايفي نيز رابطهيي آشكار دارد و البته به استعمارطلبي و امپرياليسم نيز شبيه است. پس از آن بود كه آمريكاي لاتين به مجموعهيي از محدودههاي جغرافيايي محصورشده داخل مرزها تبديل گشت كه توسط يكديگر احاطه شدهاند. اين يعني سياستي كه به انقياد محلي دولتها منجر ميشد و نفوذهاي استعماري و امپرياليستي بريتانيا و آلمان و بعدها نيز ايالات متحدة آمريكا نيز بيشترين نقش در تجزيهها را بازي ميكرد.
اين تجزيهها، عملاً ارتباطات بين مردم كشورهايي كه يك زبان، دين و نژاد و خاستگاه واحد داشتند را از بين برد و مسدود كرد.
اين نوع تجزيهها هماكنون نيز ادامه دارد. در داخل كشورهاي ما تنها زلزله، جنبشهاي انقلابي و اقدامات تروريستي است كه اتفاق ميافتد. اما راجع به آمريكاي شمالي ما همه چيز را ميدانيم.
خوانندة عامي و مخاطب عصر حاضر، همه چيز را راجع به طلاقهاي بين زوجهاي هاليوودي ميداند، همة اطلاعات ملكة موناكو را دارد. اما خبر تلاشهاي درگيرانة كارگران و توسعة اجتماعي جوامع اقتصادي و بازرگاني، فعاليتهاي علمي دانشگاهها و كتابهاي تاريخي از نويسندگان خاص، به گوش ما نميرسد يا به سختي از مرزهاي خبري عبور ميكند.
اما به قول ماريارتگي، فيلسوف ماديگرا و نويسندة معروف پرويي، انقلاب ما و نسل امروز، دوباره به همان ايدههايي ميرسد كه نهضت مردم آمريكاي لاتين، يك مورد خاص و نمونه است. سپس، ما آثاري توليد كرديم كه اين نمونه را دنبال ميكردند و به كشفهاي جديدي منتج ميشدند و كانتو ژنرال من نيز يكي از همين دست آثار است.
به عقيدة من، تصورات سياسي ما مشترك و در كل قاره يكسان است. نگاه نسل جديد و امروزي شيلي نسبت به نويسندگان و هنرمندان نيز پس از تقريباً 30 سال، تقريباً تصورات مشترك ساير همنسلهاي قاره را تداعي ميكند و به يك خط فكري مشترك و يكسان منتهي ميشود كه البته طبيعتاً تفاوتهايي نيز دارد. اما اين نوع نگاه مشترك در كل قاره، مثل آمريكاي لاتين با دردهاي مشترك بيسوادي، بيتفاوتي مردم و توسعهنيافتگي ميماند.
