ديشب باز كابوس ديدم ،كابوس نبودنش را ، حضور نداشتن او نبودن من است و نيست شدن من و در خواب به خواست خود خوابيدم تا از خواب برخيزم و ببينم همه چيز خوابي بيش نبوده و هر بار از خواب بر مي خاستم و همان بود كه بود و باز دبيرستان بود كه من مدرك ديپلم نگرفته بايد باز هم مي رفتم و آنجا غروب بود و خانه نيز تاسيان . از خواب كه برخاستم به دنبالش رفتم ،رفته بود بيرون ،شب بوسيدمش ،من مي ترسم ز سيلي خور ز سيلي زن مي ترسم.خانه دلتنگ غروبي خفه بود در خواب . فردا باز هم خواهم ديدش يگانه ام را ،اسطوره ام را ،پدرم را .
..................................................
وقتي " شب بيست و يكم " استاد محمد را خواندم لرزيدم ،ميخكوب شدم از اين همه تلخي و بدبيني كه در اثر موج مي زد . شاهكار بود.
..................................................
وقتي " شب بيست و يكم " استاد محمد را خواندم لرزيدم ،ميخكوب شدم از اين همه تلخي و بدبيني كه در اثر موج مي زد . شاهكار بود.
