تاسيان در خواب

2009/11/13

ديشب باز كابوس ديدم ،‌كابوس نبودنش را ، حضور نداشتن او نبودن من است و نيست شدن من و در خواب به خواست خود خوابيدم تا از خواب برخيزم و ببينم همه چيز خوابي بيش نبوده و هر بار از خواب بر مي خاستم و همان بود كه بود و باز دبيرستان بود كه من مدرك ديپلم نگرفته بايد باز هم مي رفتم و آنجا غروب بود و خانه نيز تاسيان  . از خواب كه برخاستم به دنبالش رفتم ،‌رفته بود بيرون ،‌شب بوسيدمش ،‌من مي ترسم ز سيلي خور ز سيلي زن مي ترسم.خانه دلتنگ غروبي خفه بود در خواب . فردا باز هم خواهم ديدش يگانه ام را ،‌اسطوره ام را ،‌پدرم را .


..................................................

وقتي " شب بيست و يكم " استاد محمد را خواندم لرزيدم ،‌ميخكوب شدم از اين همه تلخي و بدبيني كه در اثر موج مي زد . شاهكار بود.
¦

چشم سار دل ما تا كي خواهد خفت؟

2009/11/07

صداي شورانگيز عليزاده با پيانو قاطي كه شد ، دخترك آمد ،‌پا ضرب ديده بود ،‌ دخترك دراز كشيد ،‌خوابش برد ،‌پتو را رويش كشيده شد . هرم نفس هايش را حس مي شد كرد . من هم خودم را سانسور...

............

پولانسكي تو بيترمون خيلي تلخ بود . دوست داشتم ،‌خدا بود . يك نخ سيگار كشيدم ته فيلم ،‌با اين كه ترك كردم.
¦

تنهايي بي هياهو

2009/11/02

ديگر لطافتي ندارند آدم ها . خشونت اند همگي . و تنهايي است كه استقامت مي بخشد و فقط آن است كه مي ماند . گنداب مانده آب است و اين ها همگي گنداب شده اند . احمق هايي كه برايم ذره اي جذابيت ندارند با چاپلوسي هاي خاص خودشان . اين است راز هستي . در نهايت هواي باران زده و خيابان هاي خيس ، عشق يك دختر است كه زير نور ماشين ها و چكاچم قطرات باران باقي مي ماند و عشق به يك جاي گرم و اخرايي رنگ به نام خانه . در انتهاي شب ،‌ چشمان سبزي منتظر خواهند بود كه جز شب نشيني هاي لذت بخش چيزي نيستند . اينك تنهايي خلاصه ابليس مي شود . دور مي شوم و در افق پيش مي روم ،‌ من گنداب ها را رها كرده بي گدار به دريا مي زنم .

لذت ب خ ش است.
¦

باران مي بارد ،‌سقف سوراخ مي شود ،‌ آن مرد از سوراخ سرخ رد مي شود

2009/10/27

بارون زد . حالا مي شد رفت تو تراس ، يك سيگار روشن كرد ،‌كشيد . بعد پرتش كرد تو بالكن مثل اونوقت ها كه ... حالا كه بارون زد دخترك ها سرما خوردند ،‌زير پتو خوابيدند ،و من شايد در لحظه نهايي به هيچ فكر كنم ،‌آخر فكر كه نمي شود نكرد .
بارون زد ،‌ حالا ميشد سكر كرد مغز را اما نيست ،‌يعني نيست و بام تهران جاي قشنگي است ،‌آدمهايش قشنگ نيستند ،‌ في الواقع كيري اند/
¦

مارچلو ماستروياني من

2009/10/21

سرم دوران دارد ، مي خندم ، كرخت شدم ،‌جشمانم حس خاصي دارد ،‌طعم كونه خيار مي دهد گويي ،‌ مرد مي خواند ، هوا سرد شده و پاييز بوي تنش را پخش مي كند ،‌ بو مي كشم مثل سگ ،‌ بهمن كوچك ديگر نمي آيد ، يك عمر زور زدن براي تبديل واژه به تصوير و آن وقت يك بو از همه قدرتمند تر ،‌ حرف زدن از پشت تلفن ،‌و باز نگاه ،‌نگاه كه مي دهد آدم را به گا در تنگنا ،‌لعنت به نگاه ها ،‌ كه فقل مي شوند ،‌مي مانند ،‌و وقاحت من ...
حيف مي خواستم نيچه شوم ،‌مارچلو ماستروياني شدم در شب .

..............

شايد خيلي ها باور نكنند ،‌ولي دارم يك كارهايي مي كنم ،‌ از كون گشادي در ميام ،‌شايد روي پرده نقره فام تا چند ماه ديگر ، واژه ها تبديل به تصوير شده باشند.
...........
قديم ها فكر مي كردم وبلاگ جايي براي انديشه است ،‌الان مي بينم وبلاگ جايي براي فوران كلمات پس از خلسه است .
گورباباي هنري لوفور


¦

رود چو طوفان خروشيد

2009/10/13

مقاله من درباره جايگاه مدرسه در آثار بهرام بيضايي در سايت انسان شناسي و فرهنگ منتشر شد

نگاهي به جايگاه مدرسه در آثار بهرام بيضايي

خوابم مي ياد خيلي . شش صبح نه هفت بود هوا تيره ، از دبيرستان گريختن و به موزه هنرهاي معاصر كه شبيه فرانسه بود پناه بردن و اينك در دانشگا كه به گا مي دهد آدمي را سگدو زدن در ميان جمعيت انبوه احمق هاي تيريپ هنري كيشلوفسكي باز و استادان خرفت تر از خرفت و يادي هم از پير بورديو كردن و درسي درباره درس و سيگار كشيدن هاي پياپي با چاي هاي بي مزه و ياد چاي لاهيجان مادربزرگ به بخير . شب خسته فيلم ديدن و آن هم درباره هروئين ديدن و ديدن هروئين و باز هم همش دلم مي گيره و صدايي كه به خس خس مي افتد و  و فيلم ساختني كه مدام كون گشاد عقبش مي اندازد و. اين ها همه در زير باران شسته مي شود . فكر نمي كنم بي خيال همه چيز . دم را دريابيم همين. پوچي انساني بيش از پوچي جهان به چشم مي آيد زيبايي امر في نفسه اي نيست كه كانت مي گفت نيچه هم زر مي زد كه خالق زيباست نه اثر ، كلا زيبا دختري است با لباني سرخ و اعصابي كه من از پولاد به گه مي كشمش. آه

-------------------------------
مجله سياسي - اجتماعي - هنري مهرگان منتشر شد ، فعلا در اينجا هم مي نويسم . مقالاتي درباره،‌كنش شهروندي،  اميرحسين آريان پور ، سينماي سوسياليستي ايران ،‌اشغال اثر بهرام بيضايي ، ترانه هاي وودي گاثري ، مجموعه آخر اشعار شمس لنگرودي و ترجمه مقاله اي از ديويد هاروي مطالب اين شماره را تشكيل مي دهند . از دست ندهيد .

.......................................
دوباره دست به كار شدم  . با سايت انسان شناسي دكتر فكوهي همكاري مي كنم . مقاله من را در باب فيلم " آخرين خنده " فريدريش مورناو مي توانيد بخوانيد .

.....................................

آلبوم آخر نامجو هم آمد . درباره آلبوم زياد صحبت نمي كنم . سه تا اثر به نظرم ضعيف بودند بسيار ضعيف . گلادياتور ها كه به نظرم صرفا از لحاظ فرمي تكرار ضعيفي از كارهاي ضعيف قديمي اش بود با متني به شدت مغشوش ،‌دكلمه بي نظير نيز بسيار خام و كليشه اي بود و جايش حد اقل در اين ْآلبوم نبود و آهنگ همش دلم مي گيره كه تلفيقي از نئوكانتي و يكي دو.كار ديگرش بود . اما باقي ترك ها به خصوص خان باجي بر روي ملودي كردي ، قشقايي و دلاديدي قوي و بي نظير بودند.
اما نقد بسيار خوب داريوش برادري را نيز از دست ندهيد بر روي اين آلبوم

........................................
كتاب درسي براي درس ، اثر پير بورديو ، به خصوص مصاحبه هاي پاياني اش درباره زنان و فرهنگ و دانشگاه عالي است . دكتر فكوهي ترجمه كرده و نشر ني منتشر.

كتاب تروريسم و زندگي روزمره هنري لوفور ،‌كتاب خوبي است امير هوشنگ افتخاري راد ترجمه كرده و اولين ترجمه فارسي از اين جامعه شناس است


خاطرات خانه اموات رمان جاودان داستايسكي را نيز از دست ندهيد

فيلم شب آنتونيوني را هزار باره ببينيد  . كچ22 نيز فيلمي بلك كمدي است درباره جنگ و سرمايه داري با بازي كوتاه و بي نظير اورسن ولز ،‌باني و كلايد رو هم باز صد باره ببينيد

...............................

شب خوش
¦

اي بي دلان را سلسله

2009/10/11

كابوس مي ديدم اما در بيداري ،‌كابوس بي خوابي ، و بي خوابي تمام وجودت را مي گيرد . تك تك پستي بلندي هاي بالشت را حفظ مي كني ،‌به تمام موضوعات عمرت مي انديشي ،‌چشمانت از زور بي خوابي سرخ و سرت از كشيدن سيگار بيش از حد در حال منفجر شدن هست و آنگاه براي هزارمين بار چشمانت را مي بندي ، ذهنت درهم مي شود تصاوير در هم مي رود ،‌دريچه خواب باز مي شود و ناگهان اضطرابي عميق وحشت زا تو را به وراي خواب برده ،‌دريچه خواب بسته شده و باز بي خوابي است . خورشيد مي زند عزا مي گيري .. ديگر حالت از نور به هم مي خورد . دنبال هزاران دليل مي گردي ، چهره ال پاچينو در بي خوابي كريستوفر نولان را مي آوري جلوي رويت و يك شب ،‌هنگامي كه يادت مي رود بايد بخوابي به خواب فرو مي رودي . اين بار صبح كه برخاستم خورشيد را دوست داشتم .
.........................................

ماستروياني مونيكا ويتي را مي بوسد . مونيكا ويتي سرش را جلو مي آورد و ماستروياني را مي بوسد . زيباست . شب در اثري از آنتونيوني

....................................

يكي از هدايايي كه گرفتم مجموع آثار كسرايي است ، شاهكاره ، رضا براهني هم هر چي گفته گه خوردن زياديه . هي مي گن شاعر سياسيه ،‌شعرهاش شعاري ان . يك روز جواب همه احمق ها را با يك مقاله خواهم داد. همين يك تكه را بخوانيد مي فهميد :
 خاموشانه

من در صدف تنها
با دانه اي باران
پيوسته مي آميختم پندار مرواريد بودن را
غافل كه خاموشانه مي خشكد
در پشت ديوار دلم دريا
/////////////

در باره آلبوم نامجو و يكي دو چيز ديگر هم خواهم نوشت.
¦