با اين حال نيست

2009/12/14

پرده را از روي پرده ي ضخيم ديگر كتار مي زنم . هوا صاف شده است . كثافت را باد برده است . نفس مي كشم . سربالايي كوچه پس كوچه هاي شهرك را مي دوم . درد هم كم شده است . همه چيز خوب است با اين حال نيست . هشت و نيم فليني آدم را سر شوق مي آورد و با رقص زن هاوايي و ماستروياني ديوانه مي شوم . سفر عقب مي افتد اما سر جايش هست . خيام نيز پوچي را برايت عميقا مفهوم مي سازد . دو ساعت در فضايي سرد علاف دوستي مي شوي و شب ها فيلم مي بينم و صبح ها تا چهار بعد از ظهر مي خوابم . مي انديشم يا شايد خيال مي بافم . دوره روسوليني و برشت به سر آمده ، دوره پاسوليني هم . اما ... باز بايد زيست بايد زيست بايد زيست.
¦

تلگرافي كه شبانه رسيد

2009/12/10

و اكنون به گذشته كه مي نگرم مي بينم ، تاريخ از مغاك تاريكش قابل ديدن شده است. روزگاري گذشته است و اين گذشتن را حس نمي توان كرد . آنچه مي ماند احساسي گنگ است از لحظاتي خاص در دوره اي خاص . از آدم هايي كه آمدند ، خنديدند و بعد رفتند و باز آدم هايي ديگر و اين دايره مداوم تكرار مي شود . عده اي اندك باقي مانده اند و عده اي اندك تر نيز اضافه شده اند .
و من مي روم در پوستين هواي گرفته تاريك يك خيابان مركزي در زير زمين ،‌گرسنه و دوستي كه از همسرش جدا شده بود در يك شركت زندگي مي كرد . و من مي روم به فضاي گرم و صميمانه خانه دوست ديگر و قهوه اي كه با او خوردم و من مي روم به فضاي خانه بورژوايي و خانه ي كارگري و خانه متوسط ،‌مي روم به سرما به مستي به خنده هاي سرخوشانه اندك و اشك ها و خشم هاي فراوان و تنهايي ،‌تنهايي كه اينك نيز عجيب در برم گرفته است .
در لحظاتي خاص ،‌غرور هميشگي ام مي شكند و مي بينم عجيب تنها شده ام و اين هم غمين مي سازد مرا هم قوي .
اديت پياف ، هر ازگاهي موزار و برامس ،‌بسيار اوقات فرهاد و شايد نامجو ديوار ها برايم مي شكنند ،‌همان طور كه پازوليني يا هانه كه ،‌سر ذوقم مي آورند و پولانسكي ، و ...
و اين گونه است كه از كرختي جذام وار فرار كرده و به افق مي نگرم.
¦

sheltering sky

2009/12/02

درد در قفسه سينه يا شايد كتاب ،‌ سيگار كم ،‌هواي آلوده ،‌لئونارد كوهن ،‌رمز عبور اين روزها مرگ است و مردم پير مي گويند زندگي حق است .
¦

عينهو فرشته ي سر در ديوان قضا

2009/11/26

پدر هنوز نان مي آورد ،‌ اما شب ها زير نور اندك داستان مي نويسد. و شب كه مي شود و در ميان برج ها در هواي نمناك شهرك غرب قدم مي زنم ،‌من كه قهر مي كنم تو كه ناز مي كشي و شب باز مي رسم و تو حرص مي خوري و من كه خزعبل مي بافم و همگي فيلم بازي مي كنيم ، سيگار ترك كه مي شود و آدم ها كه به جواني نرسيده اهن و تلپ شان سنگين مي شود ،‌غم دلم را مي گيرد ، اما ياد بيضايي يا شايد سايه تو تاريكي اضطراب شب يادم مي آره كه ما هنوز زنده ايم و زنده ايم تا روايت كنيم و روايت را بشكونيم . اين مي شه كه باز از باز كه مي گيرد پرواز دل من از سوراخ شب باز هم پشتم تير مي كشه و هستيممان مي شود نيستي و ما باز هستيم و روايت مي كنيم . لذت آخ را فراموش نكن و در نهايت ، در هنگام انفجار از ابتذال آدمي نيچه مي گويد از زبان پويا:
تو را از مگسان زهرآگين به ستوه مي بينم ،‌ بگريز ،‌به تنهايي ات بگريز ،‌سرنوشت تو مگس تاراندن نيست.
¦

تاسيان در خواب

2009/11/13

ديشب باز كابوس ديدم ،‌كابوس نبودنش را ، حضور نداشتن او نبودن من است و نيست شدن من و در خواب به خواست خود خوابيدم تا از خواب برخيزم و ببينم همه چيز خوابي بيش نبوده و هر بار از خواب بر مي خاستم و همان بود كه بود و باز دبيرستان بود كه من مدرك ديپلم نگرفته بايد باز هم مي رفتم و آنجا غروب بود و خانه نيز تاسيان  . از خواب كه برخاستم به دنبالش رفتم ،‌رفته بود بيرون ،‌شب بوسيدمش ،‌من مي ترسم ز سيلي خور ز سيلي زن مي ترسم.خانه دلتنگ غروبي خفه بود در خواب . فردا باز هم خواهم ديدش يگانه ام را ،‌اسطوره ام را ،‌پدرم را .


..................................................

وقتي " شب بيست و يكم " استاد محمد را خواندم لرزيدم ،‌ميخكوب شدم از اين همه تلخي و بدبيني كه در اثر موج مي زد . شاهكار بود.
¦

چشم سار دل ما تا كي خواهد خفت؟

2009/11/07

صداي شورانگيز عليزاده با پيانو قاطي كه شد ، دخترك آمد ،‌پا ضرب ديده بود ،‌ دخترك دراز كشيد ،‌خوابش برد ،‌پتو را رويش كشيده شد . هرم نفس هايش را حس مي شد كرد . من هم خودم را سانسور...

............

پولانسكي تو بيترمون خيلي تلخ بود . دوست داشتم ،‌خدا بود . يك نخ سيگار كشيدم ته فيلم ،‌با اين كه ترك كردم.
¦

تنهايي بي هياهو

2009/11/02

ديگر لطافتي ندارند آدم ها . خشونت اند همگي . و تنهايي است كه استقامت مي بخشد و فقط آن است كه مي ماند . گنداب مانده آب است و اين ها همگي گنداب شده اند . احمق هايي كه برايم ذره اي جذابيت ندارند با چاپلوسي هاي خاص خودشان . اين است راز هستي . در نهايت هواي باران زده و خيابان هاي خيس ، عشق يك دختر است كه زير نور ماشين ها و چكاچم قطرات باران باقي مي ماند و عشق به يك جاي گرم و اخرايي رنگ به نام خانه . در انتهاي شب ،‌ چشمان سبزي منتظر خواهند بود كه جز شب نشيني هاي لذت بخش چيزي نيستند . اينك تنهايي خلاصه ابليس مي شود . دور مي شوم و در افق پيش مي روم ،‌ من گنداب ها را رها كرده بي گدار به دريا مي زنم .

لذت ب خ ش است.
¦